عشق چيست؟
|
عشق لطافت زندگي است و زندگي بدون عشق همچون گورستان خاموش و تاريك است.
عشق درياي بي ساحل است ، عشق فرياد سكوت و آتش بي خاكستر است. عشق ماهي بي
خسوف و خورشيدي بي غروب و ستاره اي درخشان بر پرده سياه آسمان عشق
..............

|
|
نويسنده: M مورخ: جمعه یکم آذر 1387 در ساعت: 7:21
|
بهاي گناهان ما پرداخت شده است
|

پس از زندگی که کردم و فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.
به اطراف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم. نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم. وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم."
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد. شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد."
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر" و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است."
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد. "خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید. شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. " هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش جارى شد: "اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست." هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. " همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ " مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است." امروز مدافع شما کیست ؟ آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟ شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟
|
|
نويسنده: M مورخ: شنبه چهارم آبان 1387 در ساعت: 18:46
|
دوستت دارم
|
دنيا مانند پيازي است كه به هر جاي ان گريسته ام به گريه افتاده ام
وقتي مي خواستم زندگي كنم ، راهم را بستند
وقتي مي خواستم به عشق برگردم ، گفتند گناه است
وقتي به راستي گفتم ، گفتند دروغ است
وقتي گريه كردم ، گفتند كودكانه است
حالا سخن نمي گويم مي گويندعاشق است

|
|
نويسنده: M مورخ: دوشنبه پانزدهم مهر 1387 در ساعت: 13:16
|
گنجشك وخدا
|
روزها گذشت و گنجشك باخدا هيچ نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند وخدا هر بار
به فرشتگان اين گونه ميگفت:مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را ميشنود ويگانه
قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه ميدارد وسرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت
دنيا،نشست.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند،گنجشك هيچ نگفت وخدا لب به سخن گشود:با
من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. گنجشك گفت:لانه كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم
بود وسرپناه بي كسي ام.تو همان را هم از من گرفتي.اين طوفان بي موقع چه بود؟
وسنگيني بغض راه بر كلامش بست.سكوتي در عرش طنين انداز شد.فرشتگان همه سر به
زير انداختند.
خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود،خواب بودي،باد را گفتم تا لانه ات را
واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پرگشودي. گنجشك،خيره در خدايي خدا، مانده بود.
خدا
گفت:وچه بسيار بلاها كه به واسته محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام
برخاستي.
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود،ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت.
هاي هاي
گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
|
|
نويسنده: M مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 13:2
|
نگاهت را مگير از من
|
 چه زيباست بخاطر تو زيستن و براى تو ماندن و به پاى تو سوختن
و چه تلخ و دل انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن و به عشق و دنياى تو نرسيدن
اي كاش ميدانستى بدون تو و به دور از دستهاى مهربانت زندگى چه نا شكيباست
وقتى دلتنگ شدى به ياد بيار كسي رو كه خيلي دوستت داره
وقتي نا اميد شدي به ياد بيار كسي رو كه تنها اميدش تويى
وقتي پر از سكوت شدى به ياد بيار كسي رو كه به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشكنه به ياد بيار كسي رو كه توى دلت
يه كلبه ساخته
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد
عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
هرگز حسرتى در هيچ كجاى دنيا اين چنين يكجا جمع نمي شود
كه در همين سه واژه ى كوتاه "او دوستم ندارد....
انگاه كه با اسمان ابرى دلت برق اميد شدي در شام بيرنگى...
انگاه كه با ساز شكسته ى تنت شور اواز شدى در دل تنگى...
ان زمان كه سوخته جان خنكاى مرهمى شدي بر زخم دلى...
ان زمان كه اشك باران خنده ى شوقى شدي بر چشم ترى
ان روز به يقين قهرمان قله ى عشقى در روزهاي زندگى
|
|
نويسنده: M مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 12:57
|
كاش ميشد...........
|

(اي دوست خبر داري از حال پريشانم)
مجنونم و ديوانه سرگشته و حيرانم دل گشته اسير تو آواره و سرگردانم بر خال جمال تو بوسه زن و گريانم
در خلوت تنهايي چون مرغ غزل خوانم
در دايره ي عشقت چون نقطه ي پنهانم گر حال مرا پرسي بيمار و گرفتارم
در خلوت تنهايي چون مرغ غزل خوانم
|
|
نويسنده: M مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 12:56
|
كاش بودي
|
 يكي بود يكي نبود
اون كه بود تو بودى .اون كه تو قلب تو نبود من بودم
يكى داشت يكى نداشت
اون كه داشت تو بودى .اون كه جز تو كسى رو نداشت من بودم
يكى خواست يكى نخواست
اون كه خواست تو بودى .اون كه نخواست از تو جدا بشه من بودم
يكى رفت يكى نرفت
اون كه رفت تو بودى .اون كه بجز تو دنبال هيچكى نرفت من بودم.
|
|
نويسنده: M مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 12:54
|
منتظرتم گلم
|
 - قفس داران سکوتم را شکستند... دل دائم صبورم را شکستند... به جرم پا به پاي عشق رفتن... پرو بال عبورم را شکستند... مرا از خلوتم بيرون کشيدند... چه بي پروا حضورم را شکستند... تمنا در نگاهم موج مي زد... ولي روياي دورم را شکستند...
- فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد پس هيچوقت به کسي وابسته نشو که سر انجام آن وابستگي دلتنگيست...
خوش باشید همگی
|
|
نويسنده: M مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 12:53
|
اسرار عشق و مستي
|
 عشق يعني دستهايم مال تو
چشمهاي تشنه ام دنبال تو
عشق يعني ما گرفتار هميم
بنده ي هم –هم طرفدار هميم
انتشار بغض و لبخند است عشق
اخرين لطف خداوند است عشق
ما دل خود را زيارت كرده ايم
ما به عاشق بودن عادت كرده ايم
ان لحظات كه مات در انزواى خويش
يا در ميان جمع خاموش مي نشينم ، موسيقي نگاه تو را گوش مي كنم
گاهي ميان مردم
در ازدحام شهر
غير از تو
هرچه هست فراموش مي كنم
|
|
نويسنده: M مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 12:51
|
حديث آرزومندي
|
 شبي پرسيدمش با بي قراري به غير از من كسي را دوست داري
به چشمش اشك شد از شرم جاري
ميان گریه هايش گفت"ارى
من با تو مي نويسم ومي خوانم
من با تو راه ميروم و حرف مي زنم
وز شوق اين محال كه دستم به دست توست
من جاي راه رفتن پرواز مي كنم
بعد از تو تا هميشه
شبها و روزها
بي ماه و مهر مي گذرند از كنار ما
اما پشت دريچه ها
در عمق سينه ها
خورشيد قصه هاي تو همواره روشن است
|
|
نويسنده: M مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 12:51
|